;

|
چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢ |
اينم از اين
ووی يخيدم ... عجب هوای سردی شده ...26 اسفند آخرين جلسه ی کلاس زبانم بود ... يادتونه چه بارونی ميومد ؟ اون روزی چون تاکسی گيرم نيومد مجبور شدم پياده برم ....وای که نمی دونين په ريختی شده بودم... ديگه کارم از موش آبکشيده هم گذشته بود .. . آخه بارونش خيلی شديد بود ... البته من عاشق بارونم و هيچ وقت هم از چتر استفاده نمی کنم ...آخه حيف اين بارون نيست رو سر آدم نريزه؟ من که خيلی دوست دارم زير بارون راه برم و خيس شم ...( يا عاشقم يا هندی بازی در ميارم ....) خلاصه پاچه های شلوارم که خيس شده بود , عينکم هم که برف پاک کن نداشت ...کلی مصيبت کشيدم ... خلاصه اگر چه کمی دير اما بالاخره رسيدم و به محض اينکه رفتم تو کلاس همه زدن زير خنده که تو چرا اين ريختی شدی ؟ ( خب بارون بود خب ) جاتون خالی اون روز کلی با بچه ها خنديديم ... به خصوص سر پاچه های لا زده ی خيس شلوار من ... بهناز عين اين دکترا ميگفت : ويدا يه فکری به حال پاچه هات بکن . پا درد می گيريا ... منم هر چی فکر کردم کاری نمی تونستم بکنم مگه اينکه پاچه هامو تا زانو لا مي زدم که در اون صورت ممکن بود از امين آباد سر در بيارم ... خلاصه اين جلسه آخر بدک نبود ... يه ذره روزنامه خونديم و بعدش سريعا يه بحث داغ انداختيم وسط...اولش ازدواج مجدد داريوش ... بعدشم از همين موضوع کشيده شد به آلبومای جديد و آخرشم به همسايه ما ... آخه داداشم آلبوم جديد اندی رو واسش زده ...ديگه صبح تا شبمون شده : آره ...آره ... دوستت داره..... (مزخرف!!!!) البته علی ما ( داداشم) عشق اندیه ... هنوز خود اندی نمی دونه کاستش اومده تو بازار علی می ره از اسی ( نوار فروش محل) هم نوارشو می گيره هم سی دیشو ... خلاصه تو راه نوارشو می ذاره تو واکمنش گوش می ده تا برسه به محل کارش ... اونجا هم سی دیشو می ذاره ....خلاصه علی کلی واسه اندی تبلیغات می کنه ... تازه به محض اینکه آلبومشو خرید یه دونه واسه سهیل ( پسرخالم ) و یه دونه هم واسه سمیرا (دوست من و خواهر دوست علی ) رایت می کنه با عکس و همه دمو دستگاه با کیفیت عالی بهشون تقدیم می کنه ... تازه سميرا هم کلی واسه اين آلبوما تبليغات می کنه ... اگه يهو 3...4 تا آلبوم جديد بياد تو بازار یه جشنی ترتیب می ده و حین بزن بکوب اين آلبوما رو معرفی می کنه ....آخریشم شهیاد و اندی بود .... "دلبر ...دلبرم...""آره آره ...دوستت داره ..(مزخرف!!!!)" راستی امروز پسوورد وبلاگمو فراموش کرده بودم ...برا بار دومه که فراموشش می کنم... به قول یکی آلزایمرم بد دردیه ها .... خب دیگه مثل اینکه زیاد دارم حرف می زنم فکم درد گرفت ... بسته دیگه عینکم تموم می شه .. (آخه دکتر گفته از عینکت زیاد کار نکش شیشش تموم می شه ) فعلا بای تا روزی دیگر و فک زدن من .... راستی بچه ها آخرش یادم اومد 25 اسفند چه خبر بود .... سال نوتونم پیشاپیش مبارک.... اینم داشته باشین بازم سلن دیونه .... Another year has gone by And I’m still the one by your side After everything has gone by And still no one’s saying goodbye Though another year has gone by (Thanks God) 



|
دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢ |
عجب باحاله
الان دارم آهنگ مورد علاقمو گوش می کنم ... سلن ديونه می گه : I would walk to the edge of universe for you Paint you a crimson sunset over the sheltering sky عشق منه ... سلن ديونو می گم .... ملکه صدا.... خدا وکيلی تو بر صداش رفتين ؟؟ گوش کنين .... I could never be wrong , journey is long With miles to go before I sleep الان بچه های مدرسه می گن این ویدا باز شروع کرد ...(جو سلن دیون گرفتش ) خب چه میشه کرد ...من هروقت دارم سلن دیون گوش می کنم دیگه نمی تونم از چیز دیگه ای بگم ...البته الان فقط می تونم از برف و بارون صبح ( الان) بگم . کی فکرشو می کرد در حالیکه همش چند روز به بهار مونده برف بیاد ؟!!!! هوا کنفیکن شده .. فصلا با هم قاطی شدن .. زمستون تو بهار..تابستون تو زمستون.....نکنه ما اشتباه می کنیم از بس تو تقویم دست می بریم دیگه ... ولی این سلن دیون همه رو با صداش مسحور می کنه ها... الان چون داره فرانسوی می خونه نمی تونم بگم چی می گه پس شروع می کنم به تعریف از دوران مدرسه ....Every breath I take for love
----------------------------------------------------------------
من عادت داشتم گزارش وضع کلاسو می نوشتم ... البته اولا واسه خودم اما وقتی واسه بچه ها خوندم با استقبال اونا روبه رو شدم واسه همين این کارم گسترش پيدا کرد ... حالا اينجا از کلاس تارِخ می نويسم ... اولين گزارشی که سال سوم نوشتم واسه زنگ مزخرف تاريخ معاصر ايران بود....
يکشنبه 26 آبان سال 1381 ...ساعت ( از 9 گذشته)
سلام .. اين سلام زنگ تاريخه ....چقدر خوابم ميادا... البته همه بچه ها خوابن , شايد ظاهرا بيدار باشن اما باطنن خوابن...ناهيد داره از رو درس می خونه . فرزانه و شيرين و سمانه هم خوابن ... تارا هم عين اين فلک زده ها دستشو گذاشته زير چونش , تزی هم ديگه شلوغ نمی کنه ...
فکر کنم محبوبه هم خواب باشه .آخه اون دو تا ميز پشت من نشسته و من نمی بيبمش... الان دفتر غايبی ها رو آوردن . اين حسابداری ها هم که هميشه بيکارن ...سروصدای بچه ها که دارن ورزش می کنن مياد الان تارا که بغل دست من نشسته به من اشاره می کنه که چی دارم می نويسم ... می گه:" اين دری بريا چيه می نويسی ؟!!!" معلومه حسابی حوصلش سر رفته چون همش الکی با وسايلش ور می ره ... البته منم قبل از اينکه اين کارو شروع کنم داشتم واسه تارا شعر می نوشتم ( از نوع سلن ديون) ... الان که پشتمو نگاه کردم ديدم که محبوبه هم خوابه ...
منم خيلی خوابم ميادا ...اصلا هم حوصله اين درس مزخرف رو ندارم ... تازه زنگ ديگه ورزش داريم بعدش هم بايد برم کلاس ...
داره از فضولی می ميره ها.... تارا می گه :" داری درباره من می نويسی؟؟" ش هي مي كوبه به ميز ... adore اين تارا هم با اين کفشای
الان تارا همين جور که دستاش زير چونشه داره خوابش می بره....من از تارا خواستم نظرشو درباره اين زنگ بنويسه و اونم نوشت ... البته من ترجيح می دم به شما نگم که چه احساسی نسبت به اين زنگ داره ..چون اصلا حس خوبی نيست....
من ديگه کتابمو بستم و الا آخر...( نمی دونم منظورم از الا آخر چيه ..همين جوری گفتم....)
ساعت 10:15 روز يکشنبه 26 آبان هست و ما هم چنان در جايی که تارا گفت نشستيم و مشغول تحمل کردن مزخرفات تاريخی هستيم...شيرين و سمانه و فرزانه ديگه از خواب بيدار شدن اما محبوبه هم چنان خوابه ... ولي چرا درس تموم نمی شه!!!! اين پيرهادی هم هی برمی گرده منو نگاه می کنه می خنده...چيز ديگه ای درباره بچه ها نمی تونم بگم چون همه تو مايه های خواب و بيداری به سر می برن ...اه اينم با اين درس دادنش آدم بيشتر فکر می کنه داره راز بقا می گه ....هووووووووووووووف....خسته شدم ...هم چنان در انتظار خوردن زنگم تا بلکه از اين جنگل بريم بيرون ... البته ما که نمی ريم همين که اين خرس قهوه ای بره بيرون کافيه ... من نمی دونم اين چرا فقط به من نگاه می کنه و درس رو توضيح می ده ... شايد فکر می کنه تنها موجود زنده کلاس منم ... چون دائما در حال نوشتنم حتما فکر می کنه از حرفاش نت برداری می کنم ساعت 10:25 هست و اين هم چنان ميخ منه و حرف می زنه... بابا خسته شدم چقدر منو نگاه می کني آخه ...باهااااااااااااااا
نه بابا بالاخره مهنازم ابراز وجود کرد و سئوال پرسيد...آخيش معلمه يه موجود زنده ديگه تو کلاس پيدا کرد و حالا ديگه ميخ من نيست .... الان فائزه از کلاس رفت بيرون .. خوش به حالش خيلی خوب کاری کرد ...من ازش حمايت می کنم ... منو تارا هرازگاهی به هم نگاه می کنيم و به جفنگياتی که می نويسيم می خنديم 0البته در حد لبخند . چون حوصله اين کلاسو ندارم اگه تا فردا هم ادامه پيدا کنه مجبورم هم چنان به نوشتنم ادامه بدم تا بلکه تو باغ نباشم...ساعت 10:30 هست و من الان می خوام از سيما بپرسم زنگ ساعت چند می خوره...فائزه هنوز نيومده ...معلوم نيست کجا رفته ... الان سيما می گه که ساعت يه ربع به 11 زنگ می خوره يعنی 10 دقيقه ديگه...تا 10 دقيقه ديگه چه جوری اينو تحمل کنم آخه.... دوست دارم زنگ که خورد يه داد بلند بکشم و با بچه ها بزن بکوب راه بندازيم ..ا...فاءزه اومد ...معلومه بهش خوش گذشته ها, با رنگ و روی باز و لبخندی به لب وارد کلاس شده و اون عظمت هميشگی (موهاش) با منگوله ای از مقنعش بيرونه .. خب ديگه بسته الانه که زنگ بخوره...تارا ناممو ازم می گيره که بخونه منم نوشته های اونو می خونم تا زنگ بخوره...فعلا بای....
|
یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢ |
خب قبل از اينکه شروع کنم و خاطراتمو بگم اول یه توضيح کوچیکی راجع به دوستام می گم چون تو خاطراتم زیاد ازشون نام می برم.... ناهید - شاگرد اول مدرسه که عین خودم همیشه تو نت می شه پیداش کرد ... ناهید تنها شاگرد اولی بود که ژس شاگرد اولا رو نمی گرفت , از جنس خود بچه ها بود و نه اهل زیراب زدن بود نه افه درس خوندن می ذاشت ... تازه اگه ما اعتصاب می کردیم که امتحان ندیم باهامون همکاری می کرد... خیلی باحال تر از اون که فکرشو بکنین ... در ضمن ورزشکار مدرسه بود تو همه رشته ا شرکت داشت ..ایول بابا .... فاطمه - سال دوم با ما بود اما چون خونشونو عوض کردن سال سوم با ما نبود ولی همون یه سالم کلی ز دستش می خندیدیم ... به خصوص اون کیفش که به سفره معروف بود .... الان فاطمه هم عین خودم تو اینترنته اگه هم نباشه یکیمون زنگ می زنه و پشت تلفن با هم چت می کنیم ... تازه فاطمه همش 24 ساعت (شایدم کمتر) با من فرق داره ... یعنی من 15 بهمن 1364 هستم اون 16 بهمن 1364 هست ... جالبه نه؟!!! مریم ب _ مریم از دوستای باحال ورزشکار منه ... جز افرادیه که خیلی تلفنی با هم حرف می زنیم... بچه فوتبالیه توپیه ... همیشه بعد از بازیای پرسپولیس و هم چنین رئال مادرید با هم بحث کارشناسی داشتیم ....منو مریم و فرزانه و مهناز خودمون یه برنامه 90 داشتیم ... مهناز _ پرسپولیسی تیر و رئال مادریدی باحال کلاسمون ... همونطور که گفتم منو مریم و مهناز و فرزانه یه برنامه 90 داشتیم که توش خیلی کارشناسانه راجع به بازیا بحث می کردیم ... مهناز بیشتر نقش کارشناس داوری رو داشت و منو مریم هم تعیین می کردیم کی تو زمین بود بهتر بود ...فرزانه هم هر دو نقشو با هم ایفا می کرد .... مهناز کلی هم ما رومی خندوند ... درس پاسکالو چنان با زبون عامیانه توضیح می داد که خود معلمه مرده بود از خنده .... فرزانه _ با فرزانه از سال اول دبیرستان آشنام ... اونم کلی فوتبالیه ولی همیشه سر کلاس خواب بود ... بیدارم که بود همش غر می زد ... ولی همیشه حرفشو رک به معلما می زد و حالا هر چی بود ... شیرین _ شیرین دهنشو که باز می کرد در و گهر می ریخت بیرون ... سال دوم زیاد با هم قاطی نشده بودیم اما سال سوم دیگه حسابی هر کاری می کردیم دسته جمعی بود .... شیرین همیشه منو یاد محمد رضا گلزار میندازه ... آخه کلی ماجرا داریم در این رابطه ... آخه شیرین عشق محمدرضا گلزار داره و این خودش واسمون یه موضوعی بود که بگیمو بخندیم .... سمانه _ سمانه هم از بچه های سال دومه ... سمانه بیشتر تو نخ دیوید بکامو مایکل اون و نیکبخت واحدی بود اولا ... بعد دیگه با شیرین زدن تو خط گلزار .... سمانه هر وقت حوصلش سر می رفت یا اینکه بیکار میشد(یعنی اغلب اوقات) تو پاساژا در حال خرید لباس بود .... محبوبه _ محبوبه از عاملای اصلی سروصدای کلاس بود ....محبوبه هم جز کساییه که همیشه خواب بود ... نبودین ببینین روز ولنتاین چقدر کادو میگرفت ........ مرجان(ملقب به تزی) _ جزء گروه ارکستر کلاس بود ... تازه آخر سرو صدا بود , اشاره می کردی بهش چنان محکم می زد رو میز و شروع به خندیدن می کرد که کلاس به هم می ریخت ... زنگای تفریح واسمون آهنگ درخواستی میزد (البته رو میز) بعد ما هم می خوندیم ... تازه همیشه می گفت :" بچه ها آهنگای بندری دوست دارین؟؟؟؟" تارا _ باید بگم تارا پایین ترین نمره انضباط کلاس رو داشت ( یعنی 13 ) روابط عمومی خوبی داشت ... سیاستش که حرف نداشت , مخ مدیر ناظمو خوب بلد بود بزنه ...گاهی اوقات اشک تمساح می ریخت ... هنرپیشه خوبی بود .... ولی حیف که خیلی از بچه ها ازش دل خوشی نداشتن ... تازه از پرحرفیش که نگو ...منو تارا همیشه واسه بچه ا کنسرت سلن دیون و بریتنی اسپیرز داشتیم ... جاتون خالی... فائزه _ مشخصه اصلیش اون موهای بلند منگوله دارش بود که از مقنعش بیرون می موند ... تازه عشق پویا(خواننده) داشت و ما کلی در این باره ماجرا داشتیم .... سیما _ نمی دونم کی بیدار بود ...تا اونجایی که یادمه همیشه سر کلاس خواب بود ... تازه به زور میومد مدرسه ... آخه اونم عین ما شبا تا صبح فوتبال می دید ... حتی گاهی اوقات واسه اینکه کیفش سنگین نشه کتاباشو می ذاشت تو جا میز ... یادمه کیفشو موقع برگشتن می داد شیرین بیاره ... اینم واسه خودش ماجرا داره حالا واستون می گم .... نعيمه ـ از بچه های فعال کلاس که يا غر ميزد يا زبان می خوند يا نقاشی می کشيد ... صبح تا شب هم می رفت کلاس ...(انواع مختلف ) الان فعلا اينترنتش تعطيله وگرنه عين من همه رو عاصی کرده بود خب تقریبا اصل کاریا تموم شدن ... مونده ساناز و مریم غ ... ساناز سال اول با ما بود ... از بس سفید بود به مهتابی معروف بود ... از بچه های استقلالی بود که سر بازیها ماجرا داشتیم ... ولی خداوکیلی بچه باحالی بود ... الانم گاهی می بینمش و کلی با هم گپ می زنیم ... ساناز همیشه منو یاد یونجه زار و وحشی خونه میندازه...اینم ماجرا داره ... تازه آستیناش هم همیشه منو یاد ظرف شستن میندازه.... مریم غ _ از دوستای خیلی قدیمی از دوره راهنمایی تا اول دبیرستان ... اخه بعدش اون یه رشته دیگه انتخاب کرد ... مریم هم هنوز میبینم ... بچه باحال و با مرامیه .. اگه میگیم با مرام باید ببینیدش تا بفهمید با مرام یعنی چی ...کلی هم سر ماجرای داریوش یزدانی با مریم غ ماجرا داشتیم... اینم از دوستای باحال من که سر به فلک کشیدن.... خسته که نشدین که....
|
یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢ |
1...2...3 ... سلام .. خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین ؟ این خیلی خوبه که هم خوبین هم خوشین هم سلامت ... سعی می کنم خیلی وراجی نکنم ( فقط سعی می کنم ... چون ذاتا آدم پرچونه ای هستم) خواستم توضیح کوچیکی راجع به وبلاگم بگم ...این وبلاگ واسه منه یعنی ویدا متولد 15/11/1364 ( تاریخ تولد زدم که کادو یادتون نره ) دیدم حیفه حرفایی که دارم تو دلم بمونه (اغلب خاطراتم) ... همیشه فکر می کردم که خاطرات آدم باید تو دفتر خاطراتش بمونه ... ولی چه فایده ای داره اگه کسی اونو نخونه ... ما که خودمون همشو از بریم ... منم تصمیم گرفتم اونا رو اینجا بنویسم که همه بخونن .... اینجوری یه جای مطمئن ثبت میشه ..... خب زیاد مقدمه چینی نمی کنم و اولین مطلبو می ذارم ... سعی می کنم هر روز یه مطلب(خاطره) تو وبلاگم بذلزم ... بدم نیست شما هم هراز گاهی یه سری به وبلاگ من بزنین ...نظر بدین و مطالب منو بخونین ... فعلا برید سراغ اولین مطلب....

