; WeLcoMe To 206 on Web


جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦

Nature

هفته ی پیش این موقع ها شمال بودم . اینو ببینین ...

ما اسمشو گذاشتیم درخت حلزون  البته همچین بیشتر درختچه هست اما ما بهش گفتیم درخت باشه بهتره . مطمئنم تا به حال درخت حلزون ندیده بودین و این اولین باریه که دارین می بینین

یادمه بچه که بودم این حلزونا نای راه رفتن داشتن . ما هم باهاشون سرگرم می شدیم. مسابقات حلزون دوونی  یادش بخیر با چه چیزایی سرگرم می شدیم ... یه سری حلزون می گرفتیم و حلزونای من با حلزونای یکی دیگه مسابقه می دادن هر کی تند تر رفت  

خیلی خوشحالم که توی زندگیم تونستم مسابقات دوی حلزون ها رو به طور زنده از نزدیک ببینم ... بخصوص که خودم هم مربی باشم

اما الان این حلزونا دیگه راه نمی رن چه برسه مسابقه بدن ...

یادم میاد خیلی قبل ترا هر وقت از خونه ی مامان بزرگم به سمت دریا حرکت می کردیم توی راه، بین بوته ها و توی آبچه ها ، صدای قورباغه ها رو میشنیدیم ... چقدر قورباغه تو راه می دیدیم. یادم میاد گرفتن قورباغه ها جزو تفریحات داداشم بحساب میومد  

اما الان نمی دونم کجان ؟ صداشونم نمیاد چه برسه خودشون بیان ... فکر نمی کنین اگه اینطور پیش بره روزی می رسه که حتی ماها - آدمای بعد از ما - دیگه قیافه ی این حیوونا رو هم یادمون می ره !؟!؟ دیگه یادمون می ره که حتی وجود این حلزون هم توی این طبیعت لازمه ؟ یادمون می ره که اگه ما صدای هیچ حیوونی رو نشنویم کر بحساب میایم ؟!!

یادم میاد قبلنا دریا یه رنگ دیگه بود ... اگه تو نقاشیا دریا رو به رنگ آبی می کشیدیم دریا واقعاً آبی بود ... اما اگه الان توی نقاشیامون از رنگ آبی برای دریا استفاده کنیم دروغ محظه چون دریا دیگه آبی نیست . ممکنه آدمای بعد از ما حتی یادشون بره آبی چه رنگیه !

قبلنا موج دریا پرخروش تر بود ... صدای موجا بلندتر بود ... دریا با خودش زندگی میاورد نه ماهی مرده !!!

ولی مهم اینه که کسی به وجود داشتن یا نداشتن حلزون ، ماهی ، قورباغه  یا درخت یا حتی جیرجیرک و کرم شب تاب اهمیت نمی ده .  چرا؟؟؟ ما فکر می کنیم طبیعت فقط ماییم ... اما ما بدون این طبیعت اطرافمون هیچی نیستیم ....

DR.Vida nourmohammadian

دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦

Hollywood Life - Now & Then I

بعد مدتها سلام بر همگی. این سری اومدم با یه پست کاملا مصور. البته بماند که نمایشگاه ماشین هم بوده و یه پست هم باید در اون باره بنویسم . که همین جا یه جایی جاش می دم . آی که سرم خیلی شلوغه نه آپدیت می کنم نه آپدیت می خونم و اینجور چیزا دیگه . امروزم دیگه فرصتی گیر آوردم که چیزی رو که تقریبا دو هفتست آماده کردم بذارم روی وبلاگم تا همگی حالشو ببرید.

=>برای دیدن عکسای سومین نمایشگاه ماشین اسپورت اینجا رو کلیک کنید . نظر یادتون نره.<=

یه سری عکس و یه سری مطلب راجع به زندگی افرادی که الان نامبر وان هالییوودن و به نوعی خیلی سر و صدا دارن . عکسای کوچیکیاشون و عکسای الانشون . باحاله . البته عکسا از اینایی که گذاشتم بیشترن که به دلیل زیاد بودنشون چند قسمتش کردم.

جنیفر لین لوپز - جنیفر لوپز در ۲۴ جولای ۱۹۶۹ در نیویورک بدنیا اومده. پدرش تکنسین کامپیوتر و مادرش هم معلم مهدکودک بوده. ۲ تا خواهر داره که یکی از خودش بزرگتر و اونیکی کوچیکتره ( یعنی خودش وسطیست ) . خواهر بزرگترش لیزلی اپرا می خونه و خواهر کوچیکترش لیندا DJ بازی می کنه ! ( یعنی همون دی جیه - اینم البته جی لوئه ! ) جی  لو از ۵ سالگی درس رقص و آواز رو فرا گرفت ( این قر کمری که این میاد معلومه از بچگی روش کار شده ! ) . در ۱۸ سالگی بدنبال رویاهاش خونه رو ترک می کنه و می ره لوس آنجلس و برای مدتی در کلوب های شبانه شغل شریف رقاصی رو پیش می گیره. بعد از مدتی توسط کمپانی fox بهش پیشنهاد می شه که توی یه کمدی به اسم in living color بازی کنه. هنرپیشگی اون از زمانی اوج گرفت که تونست نقش خواننده ی معروف سلنا رو در سال ۱۹۹۷ در فیلمی به همین اسم بازی کنه . و از اینجا بود که جنیفر لوپز از رقصیدن روی استیج می شه جنیفر لوپز امروزی - یه خواننده ی مشهور یه هنرپیشه و همینطور یه طراح لباس.

- شایعاتی به گوش می رسه که جنیفر لوپز بدنشون ۱ میلیون دلار بیمه کرده.

- در دسامبر ۱۹۹۹ - جنیفر و دوست پسر سابقش Sean P طی یه تیر اندازی در باشگاه شبانه دستگیر شدن. بعد از بررسی ماشینشون تفنگ دزدی توی ماشینشون پیدا شد که باعث شد کلی به دادگاه کشیده بشن. اتهامات بعد از بررسی شدن از جنیفر برطرف شد .

- در سال ۲۰۰۱ در مجله ی FHM در بین ۱۰۰ نفر بعنوان سکسی ترین در لیست قرار گرفت. و ا ولین هنرمند مونثیه که دو بار از سوی FHM در صدر لیست سکسی ترین ها قرار گرفته.

- در ایالت کالیفرنیا یه رستوران باز کرده.

- پدر و مادرش هر دو اهل پورتو ریکو هستن .

- در سال ۲۰۰۱ با شخصی که در ویدیو Love don't cost a thing  باهاش می رقصید به نام کریس جاد ازدواج می کنه که البته بعدها اینم به نتیجه نمی رسه.

- در اکتبر ۲۰۰۲ با بن افلک نامزد می شه. در فیلم gigli این دو کفتر عاشق در کنار هم بازی می کنن. در ویدیوی jenny from the block هم با هم نقش ایفا می کنن . همچنین در همین آلبوم (this is me..then ) یه آهنگ هم به مناسبت بن افلک می خونه به نام Dear Ben .

- شایعاتی هم هست که می گن جنیفر لوپز الکل مصرف نمی کنه.

- نکته ی جالب اینه که شوهر سابقش - کریس جاد - و نامزدش بن افلک هر دو در یک روز بدنیا اومدن که بن ۳ سال از کریس کوچیکتره.

- ۲۰ ژانویه ۲۰۰۴ بن هم سوت می شه . یعنی این بار هم جنی به سرو سامون نمی رسه.

- برای بازی توی فیلم gigli بعنوان بدترین هنرپیشه انتخاب شد.

- در ۵ جون ۲۰۰۴ یواشکی با مارک آنتونی ازدواج می کنه .( نمی ذاره خاک مرده ی قبلی خشک بشه!!! )

 و این داستان همچنان ادامه دارد .

=> اگه آهنگ Que Hiciste رو دوست دارید می تونین از اینجا دانلود کنید.<=

نتیجه اخلاقی : درسته که موفقیت آدما یکمی هم به شانس بستگی داره اما همیشه قدم اول برای به نتیجه رسیدن رو باید خودت برداری. شاید خیلیا  جنیفر لوپز رو اصلاً دوست نداشته باشن اما به نظر من از رقصیدن به میلیونر شدن رسیدن کار هر کس نیست.

بریتنی جین اسپیرز - بریتنی اسپیرز در ۲ دسامبر ۱۹۸۱ در لویزیانا بدنیا اومده. از بچگی به کلاس رقص می ره و در ورزش ژیمناستیک هم استعداد خوبی داشته . در کنار رقص و ورزش از ۸ سالگی علاقه به خونده پیدا می کنه و بعنوان یه خواننده ی کوچیک به کلوب میکی موس می ره که به دلیل سن کمش قبولش نمی کنن. دو سال بعد در ۱۰-۱۱ سالگی دوباره می ره سراغ کلوب میکی موس که این بار قبول می شه و در کنار هنرمندای امروزی - که اون موقع هم سن و سال بریتنی بودن - مثل جاستین تیمبرلیک و کریستینا آگولرا شروع به کار می کنه. بعد از دو سال برنامه ی میکی موس کلوب کنسل می شه و بریتنی بر می گرده خونشون. یه سال رو به طور نورمال می گذرونه اما بعد از اون بعلت علاقه ی شدیدش به خوانندگی به نیویورک می ره و یه نمونه از کارش رو برای چند تا کمپانی نظیر سونی و مرکری می فرسته که همه ی اونا ردش می کنن. تنها کمپانی ای که کارش رو قبول می کنه و اون رو به امروزش می رسونه کمپانی Jive Record بود.

 در سال ۱۹۹۸ همین کمپانی اولین آلبوم بریتنی رو که فقط ۱۶ سال داشته به اسم baby one more time پشتیبانی می کنه که این آلبوم و کلیپ معروف baby one more time که بریتنی رو در لباس مدرسه نشون می ده در سرتاسر دنیا عین بمب می ترکه و آلبوم کاملش که در سال ۱۹۹۹ به بازار میاد چنان فروشی می کنه که برای ۶ هفته در لیست برترین ها قرار می گیره. بعد از فروش فوق العاده ی آلبوم اولش  این بار نوبت عکس بریتنی ۱۷ ساله به روی مجله ی معروف Rolling Stones می رسه که باعث می شه بریتنی بیش از پیش معروف بشه. و بعد از اون نوبت آهنگ و کلیپ Crazy می شه که در لیست ۱۰ تای اول قرار گرفت. در سال ۱۹۹۹ بریتنی ۱۰ میلیون کپی از اولین آلبومش فروخت.

در سال ۲۰۰۰ - بریتنی ۱۸ ساله دومین آلبومش رو با عنوان Oops - I did it again بیرون می ده.که همین آهنگ هم بعنوان بهترین در لیست به مدت ۵ هفته قرار گرفت. در همین موقع ها بود که بریتنی ای که بعنوان یه دختر معصوم مدرسه ای به دنیا معرفی شد که سر کلاس درس به ساعت خیره می شد که وقت بگذره ( آخه ما هم از این کارا زیاد می کردیم ! البته فقط قسمت ساعت نگاه گردنش نه رقص و آوازش ! )  بزرگ و بزرگ تر شد و دیگه از حالت کسی که بود خارج می شه ( یه کم بی جنبه بازی در میاره یعنی ) در نوامبر ۲۰۰۱  کلیپ و آهنگ I'm Slave 4 u بعنوان یه کلیپ سکسی در صدر جدول قرار می گیره. که حتی اجرای همین آهنگ در MTV music awards بهمراه یه مار بزرگ که به دوشش بود جذابیت این آهنگ رو برای خیلیا بیشتر و برای خیلیا کمتر می کنه. ( یعنی انگار از این دست یه چی بگیره از اون دست بندازه دور ) . آلبوم دومش هم بعنوان بهترین آلبوم می ره صدر جدول که با این کار بریتنی با دو سال متوالی در صدر قرار گرفتن رکورد همه ی خواننده های زن قبل خودش رو می زنه .

در اوایل ۲۰۰۲ - بریتنی که فقط ۲۰ سالش بوده آلبوم  I'm not a girl - not yet a woman رو به بازار می فرسته که همین آهنگ soundtrack فیلمش به اسم crossroads که در فوریه همون سال اکران شد نیز هست. در همین سال بود که رابطه ی چهار سالش با جاستین به هم می خوره و بریتنی اعلام می کنه که می خواد ۶ ماه از همه چی دور باشه. بعد از این استراحت ۶ ماهه - در سال ۲۰۰۳ آماده می شه که آلبوم جدیدش رو به اسم In the zone آماده کنه و در این آلبوم به یکی از آرزوهاش می رسه - شعر  خوندن در کنار خواننده ی محبوبش مدونا . (Me against the music)

- در سال ۲۰۰۴ بریتنی توی لاس وگاس همین طوری دور هم باشن! با یکی از دوستای دوران بچگی به مدت ۵۵ ساعت ازدواج می کنه.

- دو تا کتاب درباره خودش نوشته ( منم اگه انقد کار زاغارت تو عمرم انجام داده بودم تا الان کلی کتاب نوشته بودم !‌)

- در ژوئن ۲۰۰۴ با kevin federline که توی کنسرتاش می رقصیده نامزد می کنه . کوین علاوه بر اینکه رقاص بریتنی بوده در کلیپ های جاستین و پینک هم می رقصیده. ( خداییش رقاص بودن توی آمریکا گویا خیلی خوبه همه به یه جایی می رسن از این طریق! )

- اولین خواننده ی مونثیه که هر چهار تا آلبومش موقعی که بیرون اومد صدر جدول قرار گرفته.

- یه رستوران در نیویورک به اسم Nyla داره که در جولای ۲۰۰۲ افتتاحش کر ده.

- ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۵ یه پسر به دنیا میاره که اسمشو می ذارن Sean Preston .

** اين زمين لرزه بود الان؟!!!  ؟ **

- در سال 2005 بعنوان بد لباس ترين خواننده انتخاب شد. ( ماشالله از هر لحاظ صدر جدوله )

-  دومين بچش در 12 سپتامبر 2006 به دنيا اومد. اسمشم هست Jayden James . ( خداییش باحاله ! )

- در فوریه ۲۰۰۷ قاط می زنه وارد یه آرایشگاه می شه و موهای سرشو از ته می زنه. این کارش باعث می شه کلی همه از سراسر دنیا توجهشون دوباره به سوی بریتنی برگرده .( اینم بالاخره روشیه برای جلب توجه ! )البته قبلش  از کوین جدا شده بوده.

- در آستانه ی پنجمین آلبومشه . برای انتخاب اسم آلبومش ۵ تا گزینه توی وب سایتش گذاشته و از طرفداراش خواسته که به یکی از این ۵ تا رای بدن. یکی از این ۵ گزینه راجع به لیندزلی لوهنه !

و این داستان هم ادامه دارد.

نتیجه اخلاقی : اگه بخوای یه کاری رو انجام بدی باید پشتشو بگیری . اگه به خودت ایمان داشته باشی حتی اگه ۴۰ نفر هم ردت کنن نفر ۴۱ ام تو را به جاهایی می رسونه که فکرشم نمی کنی. اما یادت باشه که داشتن جنبه در مواقعی که به یه جایی رسیدی مهمه اگر نه از اوج به هزیز می ری.

الیجاه جوردن وود - الیجاه وود هنرپیشه نقش اول سری فیلم های ارباب حلقه ها شاید هنوز انقدر معروف نشده باشه ولی من خیلی دوسش دارم برای همین یکی از این بچه بزرگای این هفته هم می ذارم برای الیجاه وود.

الیجاه وود در ۲۸ ژانویه ۱۹۸۱ در جایی به نام Cedar Rapids بدنیا اومد . یه برادر بزرگتر و یه خواهر کوچیکتر داره که خواهرش هم در فیلم اربار حلقه ها نقش کوچیکی داشته. بخاطر استعداد خوبی که در نقش بازی کردن داشته مادرش اونو که سن کمی هم داشته به لوس انجلس می بره و الیجاه در تبلیغات های تلویزیونی شروع به کار می کنه. ( خوبه آدم بچه ی پولساز داشته باشه ها! ) .بعد از مدتی بازی کردن توی تبلیغاتای تلویزیونی کم کم بهش نقشای کوچیک توی تلویزیون و سینما داده شد. البته نقشای بزرگ و کوچیکی که توی سینما بهش می دادن چندان اونو معروف نکرد تا اینکه قرار شد یه فیلم از روی کتاب معروف J.R.R Tolkien یعنی ارباب حلقه ها بسازن. اون موقع الیجاه مشغول بازی در ف یلمی به اسم the faculty بود که به خاطر روابط خوبی که با کارگردان این فیلم داشته تصمیم می گیرن که یه نمونه از بازی الیجاه رو در نقش یکی از افراد داستان برای تهیه کننده ی فیلم ارباب حلقه ها Peter Jackson  به نیوزلند بفرستن و این کار رو هم می کنن ، چند ماه بعد الیجاه برای بازی در نقش فرودو انتخاب می شه.

- فرودوی اصلی کتاب ارباب حلقه ها ۵۰ ساله هست که در واقع در بین دوستانش بزرگترینه. اما فرودوی فیلم در بین دوستانش از همه کوچیک تره.

بدون شک اگه الیجاه وود برای بازی در نقش فرودو در فیلم ارباب حلقه ها بازی نمی کرد الان نه این پولی رو که داره داشت نه خونه توی کالیفرنیا نه شهرت و حتی شاید اصلا هیچوقت اسمش توی هالییوود برده نمی شد.

نتیجه اخلاقی : وقتی فرصتی رو بدست میاری از دست نده.

 کیانا چارلز ریوز - کیانا ریوز در ۲ سپتامبر ۱۹۶۴ در بیروت لبنان بدنیا اومده. مادرش طراح لباس و پدرش زمین شناس بود. بعد از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شدن کیانا به همراه مادرش و خواهرش کیم به نیویورک  و بعد به تورنتو رفتن . اونجا مادرش با یه تهیه کننده به نام Paul Aaron ازدواج می کنه که بعد از یک سال از این هم جدا می شه و با یه نفر دیگه به نام رابرت میلر که توی کار موسیقی بوده ازدواج می کنه و این ازدواج هم نتیجه نمی ده بعد از جدایی از اینیکی با یکی که آرایشگاه داشته ازدواج می کنه ( ماشالله پشتکار !!! ) . در طول این سالها کیانا دیگه سراغ پدر خودش نمی ره و بعدها خبر می رسه که پدرش به دلیل خرید و فروش کوکایین توی زندانه . کیانا اگر چه توی مدرسه در تئاتر خوش می درخشد اما بیشتر علاقه با ورزش هاکی داشت  که حتی اونایی که باهاش هم تیمی بودن بهش لقب دیوار رو داده بودن . و اولین نقششم در سال ۱۹۸۶ بعنوان یه بازیکن هاکی بازی کرد و بعد از اون بار و بندیل می بنده و می ره سمت هالیوود. وارد هالییوود می شه و چند نقش هم بازی می کنه که هیچکدوم اونو به شهرت نمی رسونن تا اینکه برای بازی توی فیلم سرعت انتخاب می شه و این فیلم اونو تا حدی بالا می کشه . اما متاسفانه بعد از فیلم سرعت به مدت ۵ سال فیلمای مزخرف بازی کرد که خیلی از اونا حتی دیده نمی شده تا اینکه شانس بهش رو میاره و برای بازی توی فیلم ماتریکس انتخاب می شه .

- کیانا به معنی نسیم ملایم کوهستانه .

- برای بازی توی قسمت اول ماتریکس ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دلار گرفته و دو قسمت بعدی رو با ۱۵،۰۰۰،۰۰۰ بازی کرده.

- در سال ۱۹۹۳ یکبار بدلیل رانندگی هنگامی که مست بوده دستگیر شده.

- زمانیکه هنوز مشغول بازی توی قسمت سوم فیلم ماتریکس بوده فیلمنامه ی کنستانتین رو هم می خونده .

نتیجه اخلاقی : گاهی شانس در خونه ی آدمو می زنه باید بری درو باز کنی. بدون شک هیچکس عین کیانا ریوز نمی تونست نقش نئو رو توی فیلم ماتریکس بازی کنه . یعنی گاهی آدم از این سر دنیا می ره اون سر دنیا تا بشه نئوی فیلم ماتریکس !

سارا میشل گلر - سارا میشل ۱۴ آوریل سال ۱۹۷۷ در نیویورک بدنیا اومده. در ۴ سالگی وقتی که توی یه رستوران محلی با خانوادش داشته غذا می خورده توسط یکی که تو کار تبلیغات و تلویزیون بوده کشف می شه و اولین نقششو در سال ۱۹۸۳ در یه فیلم تلویزیونی بازی می کنه بعد از اون چند نقش برای تبلیغاتای تلویزیونی بازی می کنه و کم کم راهی هالیوود می شه و با فیلم I know what you did last summer وارد دنیای فیلم و سینما می شه و بعد از ا ون هم نقش کوچیکی توی فیلم جیغ ۲ بازی می کنه و بعدش می شه نقش اول فیلم Buffy the Vampire .

نتیجه اخلاقی : کودکان خود را به رستوران ببرید !

DR.Vida nourmohammadian

دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦

پرسپولييييييييييس - هميشه سروره

+ من دیگه نمی دونم چی بنویسم که فیلترم نکنن ! یعنی نمی دونم چی نوشته بودم که فیلترم کردن . هرچند دلایل برای فیلتر کردن یک وبلاگ از فیلتر نکردنش بیشتره ! در هر حال خبرهای خوشایندی از اطراف می رسه که مبنی بر اینه که وبلاگ من از بند فیلترینگ رها شده و الان در آزادی کامل به سر می بره.

البته من شک دارم که دلیل فیلتر شدن وبلاگم آهنگایی بوده که برای دانلود می ذاشتم.

حالا برای اینکه یه بار دیگه تستش کنم این آهنگ هم قشنگه من خودم خیلی دنبالش گشتم هر کی دوست داشت دانلود کنه

===>> Summer Wine - Nancy Sinatra <<===

+ یه مطلب مفصل از نمایشگاه رسانه های دیجیتال داشتم ولی به دلایل مختلف زیاد و مشغولیت های فراوان فقط تونستم روی ورق بیارمشون و به دلیل تاریخ گذشته شدن این قضیه ترجیح دادم همونجا رو کاغذ بمونه . ان شالله دومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال رو براتون حسابی مفصل توضیح بدم.

+ خب بریم سر اصل مطلب . با اینکه امسال هم موفق نشدم اکثر بازیهای فوتبال رو ببینم اما این بازی آخریه انقد حساس و مهیج بود که من خودمو لااقل به نیمه ی دومش رسوندم. البته انقد خستم که حس گزارش کردن این بازی رو ندارم اما دیروز که ۳ تا گل بازی حسابی خستگی رو از تنم در کرد. بازم معدنچی . شما نمی تونستین از اول مسابقات اینطوری بازی کنین؟!!!

اما حیف که قهرمان نشدیم. البته یه کم خیلی خوش بینانه بود که توی این ترافیک سنگینی که برای قهرمانی بود ما قهرمان شیم. اما همینش قشنگه که با اینکه ۱۲ امتیاز از استقلال کمتر داشتیم الان بالا سرشونیم !!!!

اینطور مواقعه که می گن سنجیده و با فکر حرف بزنید. صمد هم صمد قدیم!! اما نقطه ی مشترک همه صمدا اینه که آدمو خوب می خندونن ! خندیدیم صمد جان خوب بود برا فصل آینده جوک جدید چی داری بگو از الان آمادگی خندیدن رو داشته باشیم !!!

صمد جان مهم نیست که الان کجای جدولین نه ؟ مهم اینه که یه روز توی یه تاریخی ۱۲ امتیاز بالاتر از ما بودین ! اما من نمی دونم چرا الان دارین زیر پای ما رو جارو می زنین ! به خدا راضی یه زحمت نبودیما ... حالا دستت درد نکنه شما که دارین زحمت می کشید این عنایتی رو هم بذارید سر کوچه ساعت ۹ باهاش کار خصوصی دارن !!!

خب اشکال نداره .. یه بار ملوان یه بارم پاس . فرقی نمی کنه . مهم اینه که همیشه این بازی آخریه مساله ساز می شه . و همیشه تاریخ نشون داده که تیمی که الکی صدر بمونه یه روز با مخ می خوره زمین. آقایون خانوما همیشه بهتون ثابت شده اینم بار هزارررررررررررم

پرسپولیس .........سرور استقلاله

بعضی استقلالیا همیشه سر این شعارا بهم می گفتن برو جدولو نگاه کن. و من الان که دارم جدول رو هم نگاه می کنم باز می بینم که توی جدول هم

پرسپولیس ...............سرور استقلاله

دیگه این یه مساله ی اثبات شدست. دیگه فیثاغورث و انیشتین هم به این مساله پی بردن که استقلال جنبه ی قهرمانی نداره . همون پارسال قهرمان شد با اعمال شاقه کافیه لازم نکرده دیگه بیش از این آبروی فوتبال ایران رو ببره ! همون بهتر که رده ی چهارم بمونه تا ببینه حتی سابپا و استقلال اهواز هم رو سرشن.

+ میان برنامه === >>> من اینجا هم هستم

تصمیم گرفتم یه ردی توی هر سایتی که گیر میارم داشته باشم . از اونجایی که گفتمانم زیاده و مغز نوشتاریم بیش از حد طبیعی کار می کنه و جهت اینکه تنوع هم بوجود بیاد در سایت دو در دو هم یه وبلاگ زدم . اما اینجا دیگه دو در دویی می نویسم.

 + به کافی شاپ ما هم سر بزنید ===>>> اینجا

به ما سر بزنین و ما رو در پیشبرد کارمون یاری کنید.

+ خبر به گوش می رسه که علی دایی بای بای رو گفت === >>> اینجا

من که هنوز باورم نشده . یعنی نمی شه !

راستی هنوز فرصت نکردم قالب وبلاگمو درست کنم . لطفا تا زمانی که قالب وبلاگم درست نشده با برنامه هایی نظیر opera-firefox وبلاگ منو باز نکنید . تا طی یه  فرصت مناسب برم ببینم مشکلش چیه که توی این برنامه های انقد قرو قاط باز می شه.

از یابنده ی دلیل این عمل ناشایست تقاضا دارم بهم بگه دلیل اینکه وبلاگم فقط با IE باز می شه چیه ؟

در همین حد که قهرمانی سایپا مبارکش باشه . دیگه انقد ذهن خسته ای دارم که چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه بنویسم. فعلا همینو داشته باشید شادی کنین سوت بزنین ...

DR.Vida nourmohammadian

یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

نمايشگاه کتاب ۲۰ - قسمت دوم

تفاوت را احساس کنید .

ما بالاخره به قسمت دوم و پایانی نمایشگاه کتاب رسیدیم.

ای بار من بهمراه زهرا و بهناز ۵شنبه ۲۰ اردیبهشت راهی نمایشگاه کتاب شدیم.

+ ما گفتیم که برید نقشه بگیرید ! گفتیم حواستون باشه جای نقشه بهتون تقویم نندازن !بازم که گول خوردین !؟!؟!؟!؟! این چه حرکتی بود که دم در خروجی مترو توی مصلی نقشه می دادن و ما هم ملت نقشه ندیده از سر و کول هم بالا رفتیم تا نقشه بگیریم ! بعد دیدیم نقشه ی خطوط متروئه !!!‌

+ بعد یک هفته تازه تبلیغات از بلندگوها پخش می شد .

+ یکی از نکات مثبتی که من سری قبل بهش دقت نکرده بودم یکی بودن سالن ناشران عمومی بود که این خیلی خوب بود که یه راهو آدم می گرفت تا تهش می رفت و می دونست اون نشری که می خواد همین جاست و بالاخره پیداش می کرد . دیگه نیازی نبود هی از این در خارج بشی از اون در بری تو . تازه به دلیل داشتن ورودی ها و خروجی های متعدد دیگه تجمع دم یه در نبود هر کی از هر جا که دوست داشت می رفت بیرون که این مسیر رفت و آمد رو خیلی آسون کرده بود.

+ ما ساعت ۹ صبح مصلی بودیم و این خیلی فاز داد بهمون چون ۹ صبح پنچ شنبه همچین خبرایی نبود و در خلوت و آرامش می شد همه غرفه ها رو دید.

ما هم طبق سنت دیرینه و یالانه به سوی نشر ویدا به صرف لاکتابی ( همون نشانگر ) رفتیم که ناکام موندیم . دریغ از یه دونه !

+ من سری قبل گفتم پروف غرفه ها رو خرید ؟!! من اشتباه کردم حرفمو پس می گیرم چون دیده شد که زهرا از پروف بدتر کتاب می خوره  البته خود من هم در اثر گردش با همین آدما وقتی به انتشارات کاروان رسیدم کتاباشو درو کردم !!‌  تازه من به هوای کتاب چون رود جاری باش یه باره روز اختتامیه هم رفتم نمایشگاه که متاسفانه کتابش تموم شده بود ! حیف !

 + ولی انصافاً بعضیا خیلی نسبت به این نمایشگاه کم لطفی کرده بودن .  انقدر هم فکر نمی کنم نیاز به انتقاد داشت . شاید خیلی عالی و پرفکت ! نبود ولی به بدی سال های قبل هم نبود. همین رفت و آمد با مترو و بدون مترو و با اتوبوس ! همین که ناشران عمومیش یه سالن بود خیلی کمک می کرد توی صرفه جویی در زمان . منی که هر سال با هزار بدبختی یه جمعه می رفتم نمایشگاه تازه همه کتابایی که می خواستم هم نمی تونستم بخرم و با بد بختی و فلاکت بر می گشتم خونه امسال ۳ بار رفتم نمایشگاه و هر چی می خواستم و نمی خواستم رو خریدم تازه واسه بقیه هم هر چی می خواستن خریدم !!! این یعنی وقتی نمایشگاه توی مسیر برگشتت به خونتون باشه ! خب هر وقت از دمش رد بشی یه ساعت وقت می ذاری و میری توش می گردی . بعدم بر می گردی و سر وقت خونتونی .

+ این سری که رفتیم فکر کنم یه سری از انتقادات کارساز شده بود چون سری قبل اسم و شماره ای از غرفه ها نداشتن اما این سری هم داخل هم خارج دم هر سطر و وستون و چه م یدونم به قول خودشون راهرو اسم نشرایی که توی اون مسیر بود رو نوشته بود بهمراه شمارشون ( نه که شمارشون ها شماره غرفشون ! انقدر هم پیشرفته نبود ! )

+ ما پس از جوگیر شدن و بعد اینکه دیدیم طی یکی دو ساعت کلی کتاب خریدیم  جوگیر شدیم و گشنمون شد . پس برای اینکه به شلوغی ساعت ناهار نخوریم ساعت ۱۱:۳۰ رفتیم به قصد هایدا خوردن .

من از همین جا از همین قسمت کره ی خاکی از تمام کسانی که دارن منو می بینن و نمی بینن و می شنون و نمی شنون تقاضا دارم که اگه در سالهای آینده یا روزهای آینده هر جایی رفتن که حین ناهار مجبور بودن هایدا بخورن کلاً بی خیال ناهار بشن !!! و فکر خوردن هایدا رو از ذهنشون دور کنن . من که با خوردن سه لقمه از اون ساندویچ کذایی از زندگی سیر شدم به کل!!! و با توجه به اینکه شعار هایدا هم این بود : همیشه حق با مشتریست !! می خواستم برم اون ساندویچ رو بکوبم تو سر فروشنده و بگم با این ساندویچت یه همبرگر صدف بده !!! البته این شعاری که گفتم در نمایشگاه کتاب صدق نمی کنه اصولاً ... تازه یارو جای سون آپ به من لیموناد داد !!! من نمی فهمم این دو تا از هیچ لحاظ به هم شبیه نیستن!!!! ( مگر به اذن مقام معظم رهبری !‌‌) . در کل از همون لحظه که هایدا رو خوردم هزاران صد  آفرین به همون ساندویچ آماده ی کاناپه ای که هفته ی قبلش خوردیم فرستادم و به افتخارش یه کف مرتب زدم !! و تا اطلاع ثانوی به قدری برای هایدا تبلیغات سو خواهم کرد تا رسماً ازم معذرت بخوان و یه پول کلونی بهم بدن تا دهنمو ببندم و دیگه غر نزنم  ( این هم راهیست برای در آمد کسب کردن ! دیگه از کوپن فروشی که بهتره که !‌‌)

+ غرفه ی آموزش . به صرف دیدار با یکی از دوستان قدیمی که یکسالی می شد ندیده بودمش به غرفه ی آموزش رفتیم و حرکت کردیم به سوی غرفه ی مریم که اسمشو من یادم رفته بود  

در حالی که به نظر من بدترین جا رو برای سالن آموزش انتخاب کرده بودن از لحاظ تهویه هوا و تمیزی و این حرفا ولی عجب این سالن آنتن می داد  من ف کر می کنم اصلاً یکی از اون داربستایی که اونجا زده بودن دکل مخابرات بوده اینا همینطور جوگیر زده بودنش جای داربست  آخه عجیب بود توی اون سلوغی و اونجایی که آدم نمی تونست نفس بکشه هم از بیرون می تونستن بگیرنت هم تو می تونستی بیرون رو بگیری هم با موبایل کسی که داخل سالن بود تماس بگیری !

قلم چی چه غرفه ی بزرگی گرفته بود !!!  این همه جا می خواست چیکار ؟!؟!؟؟! اینطوری که قلم چی غرفه زده بود همه باید امسال کنور قبول بشن !!! تازه کنارش گاج هم غرف ی بزرگی داشت همینطور منشور دانش و گل واژه و اینا غرفه های کوچیک تری داشتن ! خلاصه که بقدری قلم چی غرفش تابلو بود که ما همه آدرسا رو از همون جا انتخاب می ردیم . مثلاً برای پیدا کردن غرفه ی مریم اینا اینطوری بهون آدرس داده شد که قلم چی نه ۳ تا اونورترش   ما هم یه ۷ دوری دور قلم چی زدیم به نیت شاگرد اول شدن در امتحانات کنکور - بعد به این نتیجه رسیدیم که کاری بس بیهوده بوده چون هیچکدوم کنکوری نبودیم !

خلاصه درگیر پیدا کردن مریم بودیم که در غرفه ی (نشر شهر ) که همین کتابای مترو و این قبیل چیزاس یکی دیگه از دوستامو دیدم ( البته اون منو دید  ) و خلاصه مامور شد بره برامون مریم رو کت بسته بیاره ! جالب اینجاست که این دو تا با اینکه غرفشون زیاد هم از هم فاصله نداشت در طول این مدت همدیگه رو ندیده بودن ! خلاصه زینت رفت که مریم رو پیدا کنه و ما موندیم و غرفه ی اینا و مردمی که سئوالات متعدد  ازمون می پرسیدن و ما تو کف می موندیم که چی بگیم ؟!

خلاصه من همین طور هی مریمو می گرفتم اون هی منو می گرفت هی من می گفتم من فلان جام اونم می گفت خب منم همونجام چرا نیستی  خلاصه هی جابه جا شدیم تا بالاخره بعد اندکی تلاش روبروی منشور دانش همدیگه رو دیدیم . عجب فازی داد یه نیم ساعت مهمون زینت اینا بودیم یه نیم ساعت هم مهمون مریم اینا پذیرایی و اینا کسی نمی دونست فکر می کرد ما نویسنده ای ناشری کسی هستیم اینا انقد بهمون می رسن

+ بعد اینکه بار علمیمونو پیش مریم گذاشتیم در حالیکه ساعت هنوز ۱ هم نشده بود و ما تمام کتابایی که می خواستیم خریده بودیم برای چندمین بار راهی سالن ناشران عمومی شدیم که یه نگاه دیگه ای هم بندازیم تا بلکه لاکتابی گیر بیاریم

+ همین موقع ها بود که محمد هم که داشت خودشو برای قرار وبلاگی ساعت ۲ آماده می کرد به جمع ما پیوست .

* پینکی رو بگو محمدو ریجکت می کرد

* راستی ما در روز اختتامیه غرفه ی سروش رو که گم کرده بودیم پیدا کردیم .

+ رادیو جوان هم که ما رو خیلی کنجکاو کرده بود بریم ببینیم چه خبره ! هیچ خبری توش نبود یه آدم زنده نشسته بود اونجا بیکار ! ما هم دیدیم خبری نیست ناکام برگشتیم !

+ خلاصه که بار علمیمونو گرفتیم یه لیوان آب خنک هم نوشیدیم و به سوی حیاط راه افتادیم . محمد رفت ببینه قرار وبلاگی در چه حاله . من و زهرا و بهناز هم طبق عادت و سنت هر سالمون شروع کردیم به یادگاری نوشتن .

این بار یادگاریمون روی اشتراک جشن کتاب بود که من نمی دونم چطوری و چگونه این همه برگه اشتراک پیچونده بودم ! نوشتیم . یعنی ( ای وای این تلفنه چرا یهو زنگ خورد سکته زدم !! ) یعنی من نمی دونم این همه برگه اشتراک تو کیف من چیکار می کرد !

+ یه چند باری هم آهنگ ک مثل کوپول !!  رو گوش دادیم . وای که چقدر این مدرسه ی موش ها بانمک بود . پ مثل پسته نباش خسته ( چقد با حال و هوای خسته ی ما اون روز جور میومد !  )

+ بعد از انتظارات فراوان برای دیدن دوستان بلاگر فقط موفق به دیدن مرضیه ( دنیای آبی ) شدیم . ( همونشم خیلیه ها مرضیه هم به این راحتی ها نمی شه گیر آورد  ) و خلاصه در حالیکه پینکی و ممزی و بقیه افراد هم کامینگ سون coming soon بودن ما از مجمع تجمعین ! ( که می شدن همون محمد و مرضیه ) خداحافظی کرده راهی مترو شدیم .

+ راستی ۵شنبه روز آشنا دیدن بود . صبح یکی از همکارای قدیمیمو دیدم . برگشتنی هم یکی دیگشونو . چه حسن تصادفی !

حالا ماجرای زهرا و با کله تو صورت بهناز رفتنش بماند ! ابروهای اون دختره هم که خیلی شخصیه نمی شه گفتش ! فروش دم کنی وسط مترو ( از نوع شلوغش ) !!! هم که دیگه عادیه و بی خیالش می شم . همه اینا به کنار فقط این وسط یه سئوال پیش میاد که مگه توی راه مترو هم دست انداز وجود داره که مترو با این طرز وحشتناک ترمز می کنه و می ره رو هوا ؟!

* اینم باید به ا ون کتاب دختران چه می پرسند اضافه کرد .

+ در ضمن ما که اختتامیه هم نمایشگاه بودیم حالشو بردیم . یه کتابی مشاهده می کردم که توش نوشته بود برای اینکه شوهر خودتونو خوشحال کنین بدین ماشینتونو بشوره  خداییش دیگه !!!

در کل به نظر من ایده ی برگزاری نمایشگاه کتاب هر سال در مصلای تهران بد نباشه . فقط باید بهش رسیدگی کرد و طوری باشه که خیلی بهتر از این بشه . من یکی با برگزاری نمایشگاه در مصلی موافقم و فکر می کنم اگه بهش رسیدگی بشه و جدی بگیرنش سالهای بعد خیلی بهتر از این هم بشه .

در ضمن امسال خبری از سی دی فروشا - لباس فروشا - پوستر فروشا - خودکار ۱۰ رنگ فروشا - چاقوی ۸ کاره فروشا و از این دست فروشایی که نمایشگاه کتاب رو تبدیل به بازار شام می کردن خبری نبود . اینم می شه یه پهن مثبت دیگه .

DR.Vida nourmohammadian

یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

بيستمين نمايشگاه بين المللی کتاب - قسمت اول

ارزیای نمایشگاه کتاب در مصلا

سلام . ما جمعه از ساعت ۱۰ صبح  الی ۵ نمایشگاه بودیم و چون محل نمایشگاه کتاب عوض شده بود و منم هفته ی دیگه می خوام دوباره یا زهرا و ندا و بهناز برم نمایشگاه ، وقایع نمایشگاه رو که امسال در مصلا برگزار شده بود رو توی ۲ قسمت به سمع ونظرتون می رسونم . قسمت اول رو که این قسمت باشه می شه ارزیابی نمایشگاه بهمراه محمد کتونی ، پروف و افسانه و سمیرا که بعد بهمون اضافه شدن .

+ اولین نکته ی مثبتی که من به چشمم خورد همین رفت و آمد بود . یعنی مترو . آدم یه مترو سوار می شد مستقیم توی نمایشگاه .  دیگه نه نیازی به از خیابون رد شدن داشت ( مگه اینکه خیلی آیکیو باشید و از  در میدون تختی پیاده شین که در این صورت برای ورود به نمایشگاه باید از خیابون رد بشید - تازه خط عابر پیاده هم نداره ) و نه نیاز به عبور از اون پل معروف نمایشگاه که هر سال همه اون بالا اشهدشونو می خوندن تا برسن پایین داشت ( آخه لق می زد هی ) ( حکم پل صراط داشت ! آدم یاد گناهاش میفتاد اون بالا ! )

خلاصه که از این لحاظ خیلی خوب بود و من پسندیدم  و به این قسمت برنامه امتیاز بالایی می دم

+ حرکت جدیدی که روی موبایلا پیاده شده بود هم در نوع خودش جالب بود . در نمایشگاه سال قبل هیچ آنتنی یافت نمی شد مگه دم توالت ! اونم به زور و تمنا !!! ولی در این نمایشگاه بالاخره جاهای بهتری از توالت پیدا می شد برای پیدا کردن آنتن  ولی غیر از این مساله حرکت جدیدش نوشته هایی بود که روی صفحه موبایلمون نقش می بست .  مثلاً در بدو ورود به مصلا روی صفحه موبایلمون یه نوشته اومد BAHARE KETABETAN MOBARAK که در نوع خودش حرکت خارق العاده ای بود چون من یه لحظه فکر کردم باز گوشیم خراب شده ! ( آخه این گوشی اسمارت من که خراب می شه از این جنگولک بازیا زیاد از خودش به نمایش می ذاره ) البته این نوشته ها در جاهای مختلف فق داشت . مثلاً توی یکی از سالن ها که بودیم زده بود KHOSH AMADID و در کل یعنی تحویلمون گرفتن دیگه  تازه برای محمد پیام های خاص دیگه ای هم از اس ام اس ایران و اینجور چیزا میومد مرکز اس ام اس بود چی بود ! حالا همون ! فقط نوشتش روی گوشی محمد میومد که اینجاست که تبعیض نژادی مشخص می شه

+ آخه یه نیگا بکنین سر چی دارین جنگ می کنین !!!!  دقتتون باید بالا باشه که جای نقشه بهتون تقویم نندازن !!  

+  تا حالا شده در بدو ورودتون به یه جا ( مثلاً نمایشگاه کتاب ) خارج بشین ؟ مگه می شه آدم همین که داره میاد بره !؟!؟! ... اما اصلاً نگران نباشید این کار انقدر هم که فکر می کنین سخت نیست  چون ما در واقع نیمی از این راه رو طی کردیم و بالاخره که درسته کامل نتونستیم این حرکت رو بیایم اما اومدیم . یعنی در بدو ورودمون داشتیم خارج می شدیم که به این امر ی بردیم که هر ر اه مستقیمی صراط مستقیم نیست !

+ بعد اینکه کمی بار خارجی بودنمون رو زیاد کردیم و از چند غرفه ی عربی دیدن ردیم به این نتیجه رسیدیم که ما قشر کتابخون ناشران عمومی هستیم نه عربی !

+ قیرگونی ؟؟‌!! وسط نمایشگاه کتاب ؟!! یعنی اونجا رو چند روز زودتر یا چند روز دیرتر نمی شه راست و ریستش کرد ؟!!! که وسط رفت و آمد مردم و این حرکت فرهنگی بساط قیر داغ کنون راه انداختن ؟!!‌

+میزان شدت عموی بودن درجه حرارت تشعشعات خورشید ( یعنی همون گرما ) ارتباط مستقیم با حال و احوال پروف داشت . ( من نمی گم خودش گفت ! اما من بعنوان یه دکتر در  این هوای گرم هیچ تغییری توی حال و احوال این فرد پیدا نکردم !!! ) ولی در کل خیلی گرم بود . انصافاً فرهنگی بودن توی این هوا خیلی سخت بود  به نظر من به جای این همه سیستم خوش آمدید و این حرفا یه کولر می ذاشتن اونجا !

+ ناشران عمومی طبق معمول سالن های ۴ تا ۸ بود که البته یه حرکت دیگه هم که من دیدم جدید بود این بود که مثلاً زده بود سالت ۷ پرفسور حسابی یا سالت ۵ مثلاً مولوی ! من نفهمیدم این یعنی چی حقیقتاً؟!! اگه کسی می دونه جریان این نامگذاریا چی بود بیاد بگه منو از غفلت در بیاره ...

+ بیشترین ارزیابی رو ما از سالن ۷ انجام دادیم ! چون یه بار دمش قر ار گذاشتیم و دو بار از داخلش دیدن کردیم و در کل هر کی ازمون هر آدرسی می خواست ما یه راست به سالن ۷ هدایتش می کردیم  

+ من قول دادم دیگه محمد کتونی رو سوژه نکنم  و ر اجع به کتابایی که بر می داشت و صفحاتی که ورق می زد و احکام دینی که خوند برامون و ما رو آگاه کرد و اینا چیزی نگم  

+ منم که طبق معمول بدنبال انتشارات کاروان و ویدا بودم که با نکاشی که بر سالن های ۵ و ۷ صورت گرفت این دو غرفه یافت نشد ( من مطمئنم کاروان توی همون سالن ۷ بود من می دونم ) البته دلیل جستجو نکردن ان غرفه ها این بود که دوباره با زهرا اینا می ریم حالشو می بریم  البته بیشترش به خاطر ان بود که پروف داشت کل نمایشگاه رو می خرید  خداییش با خرید کردن پروف خیلی حال کردم .

البته خودمم همین طور تفریحی که دیدن می کردیم از غرفه ها و به کتابهای مستهجن و خنده دارش می خندیدیم دو تا کتاب همین طوری چشمو گرفت که گرفتم . یکیش « برای یک روز بیشتر » نوشته ی میچ البوم هست که چون از کتاب قبلش که « در بهشت ۵ نفر منتظر شما هستند » خوشم اومده بود گفتم یه کتاب دیگه ازش بخرم ببینم چی به چیه . همین طور یه کتاب از اشعار عمو شلی  

* اما خودمونیما چقدر چاپ این کتابای زاغارت زیاد شده ! پسرها چه می پرسند ؟ دخترها چه می پرسند ؟! روابط دختر و پسر ! آنچه زن ها راجه به مردها نمی دانند ! و همین طور بالعکس !!! توی یکی از این کتابا نوشته بود دست دادن دختر و پسر در صورتی جایزه که از روی لباس باشه !؟ الان یه سئوال برا من پیش اومد که باید به کتاب دختران چه می پرسند اضافه بشه : مگه از زیر لباس هم ممکنه دو نفر به هم دست بدن ؟

+ البته نکته ی مهمی رو ما در بدو ورودمون به سالن مطلع شدیم ( البته باید از محمد تشکر کنیم که ما رو مطلع کرد  ) و اونم دیزایت سقف سالن بود  فکر کنین ملت می رن کتاب بخرن هیچ دقتی روی این دیزایت زیبای سقف سالن ندارن  اما همین دیزاین به قدری برای بعضیا جذاب بود که حتی ازش عکس هم می گرفتن

+ بلوتوث تکنولوژی خوبیه ! در حالیکه بعد از چند ساعت حرکت فرهنگی یه گوشه اطراق کردیم ( من متاسفم دقیقاً نمی دونم اتراق چطوری نوشته می شه  ) . خلاصه که در همون اتراق که بودیم ۳۸ تا بلوتوث روشن در اون اطراف یافتیم ( البته ما نه ها محمد پی ۹۹۰ ) که در این بین اسم بعضی از این بلوتوثا خیلی جذاب بود . مثلاً یکیش بود کردستان  یه ترکه هم شماره تلفنشو گذاشته بود  خدایی مردم هم فانن ها !‌

من نمی فهمم وسط اون شلوغی آدم واسه چی باید بلوتوثش روشن باشه ؟

اما توی بطن این قضیه برید هم همچین فکر بدی هم نیستا ... وقتی اس ام اس نمی رسه و زنگ هم نمی شه زد ! با پیدا کردن بلوتوث دستمون می تونیم بهش اطلاع بدیم کجاییم ! مثلاً سعی نمی کنیم در حالیکه افسانه در ۵ قدمی ما نشسته بهش اس ام اس بزنیم و بپرسیم که کجاست ؟!!! و آخر هم بهش نر سه !

+ من نمی دونم چرا انقدر سعی داشتن ما رو ببرن اونور آب ادامه تحصیل بدیم ؟!به هر دری می زدیم همش سر از کانادا و تحصیل در استرالیا در میاوردیم !!!

+ و اما پس از این همه تلاش و کار مفید انجام دادن نوبتی هم که باشه نوبت ناهاره البته قبل ناهار یکی دیگه از دوستان بلاگر رو دیدیم - ماندانای عزیز - که متاسفانه نشد بیش از چند دقیقه باهاش باشیم چون داشت می رفت دیگه .

+ میزان انرژی مصرف شده حین صرف ناهار ۲ برابر انرژی صرف شده حین خرید کتاب بود !! روی نقشه چند تا قاشق چنگال بود ( یعنی همونجا که محل خوردنه و اینا ) که ما پس از بررسی این محل ها که هایدا و آیدا و از این جنگولک بازیا بود یه جای خلوت گیر آوردیم که ساندویچ کاناپه ( یا همون دلاپر ) بخوریم با سس رایگان ... فقط نوشابش خنک نبود که ما راهی پیدا کردن نوشابه شدیم که تصمیم گرفتیم دلستر بخوریم / خوردن دلستر با اعمال شاقه ؟! دلستر فروشیه درباز کن نداشت سر شیشه ها رو می پروند می داد بهمون  آدمو یاد بارهای مکزیک می نداخت ! ( حالا انگار چند صد سال توی مکزیک زندگی کرده ؟! )

+ روی محتویات بسته ی کاناپمون ( یا همون دلاپر ) قسمت محتویاتش نوشته بود آب ! که ما هر چی فکر کردیم نفهمیدیم کجای این ساندویچ می شده از آب استفاده کرد ؟!

+ راستی گفتم آب یادم افتاد که این خیلی ستم بود اگه آدم وسط نمایشگاه تشنش می شد مجبور بود یه دور قمری بزنه و بره اونور مصلا تا آب تهیه کنه ! خیلی ظلم بود .

+ میون کلوم خودم ! چقدر نکته داشت این نمایشگاه ها! حالا جهت آنتراک برنامه یه مطلب خارج از نمایشگاه می گم که شما هم کمی استراحت کنین .

می گن مردای ایرانی خیلی با غیرتن ! درسته ؟

اگه دو تا کلیپ فدای سرت - کامران هومن و What goes around - Justin Timberlake رو در کنار هم قرار بدین می بینین وجه تشابهاتی دارن .

توی کلیپ فدای سرت ، دختره داره با دوست هومن حالی به حولی و اینا بعد هومن می رسه !!!  مزاحمشون نمی شه و می ذاره که در خلوت خود حالی به حولیشونو ادامه بدن !

توی کلیپ What goes around ، دختره داره با دوست جاستین حالی به حولی که جاستین از راه می رسه و  نه تنها پسره رو می زنه بلکه رو دختره هم دست بلند می کنه

الان این چه حکایتیه می گن ایرانیا با غیرتن خارجیا بی غیرت ؟!!

++ آهنگ What Goes Around - Justin Timberlake رو از اینجا دانلود کنید . ++

ادامه نمایشگاه ...

+ چند بار دیده شد که در نمایشگاه سعی داشتن با چرخ دستی منو زیر کنن که نتونستن ...

+ حمل سطل آشغال به اون گندگی در سالن ها و بین اون شلوغی ! و پر بودن حیاط نمایشگاه از آشغال ...

+ توقعات مردم چقدر بالاست ! توقع دارن آب پرتقال ، نوشابه انرژی زا باشه!!

+ یه تئاتر کتابی هم اونجا به راه بود که نمی دونم چی بود همش یه عده می دوییدن از خودشون صدای سوسک در میاوردن !!! ما که نفهمیدیم چی شد ؟!

+ خوش تیپی و پوشش بیش از حد  در این باره تقاضا می کنم افسانه جان بیاد روی صحنه و یه توضیحاتی در این باره داشته باشه  ولی هوا گرمه ها ...!!!

+  نکاتی راجع به ته مونده ی کتابا و کتابای پلاسیده و بچه های فاسد می مونه که این قسمت از ارزیابی رو واگذار می کنم به محمد و پروف

خودم خسته شدم دیگه بس نکته گفتم ... دیگه از هیچ حاشیه ای توی نمایشگاه نگذشتم ( البته بغیر از قسمتی که رفتیم سالن کودکان که سانسور شد !! ) فعلاً تا همین جا داشته باشید تا به قسمت دومش برسیم ...

DR.Vida nourmohammadian